سقوط آزا د / نقد کتاب پس از بابل نوشته ی شهریار وقفی پور
چوبدستی ام را گم کرده ام .این اتفاق عمدی امروز است، چون دوباره روز شده.تخت از جایش جنب نخورده.حتمن در دل تاریکی تکیه گاهم را گم کرده ام .حق با ارشمیدس بود .چوبدستی ام اگر از روی دیوار سر نمی خورد،از روی این تخت حرکتم می داد.البته برای من چشم پوشیدن از تختم به مراتب بهتر از گم کردن چوب دستی ام بود.اما فرصت فکر کردن نداشتم ،ترس از افتادن از روی تخت سرچشمه ی حماقت های بسیاری شده است.این فاجعه است
از رمان مالون می میرد /ساموئل بکت
بعد از خواندن مقدمه ی کتاب پس از بابل و انطباق آن با کل کتاب به اولین چیزی که فکر می کنم نظر مازیار اسلامی درباره ی مقدمه نویسی است:
مقدمه ها دروغی بزرگ را با دروغی بزرگتر پنهان می کنند و هیچ کاری ندارند جز ایجاد همان توهم ضروری که نامش پایان است.
نقدی بر نظریه ی ادبی در ایران، ادعایی است که نویسنده در عنوان کتاب آورده است و این نوشتار سعی دارد به عدم تحقق ادعایش بپردازد،ادعایی آمیخته با توهم دروغ که ناشی از ریزش ادبی و فلسفی است.
نیمی از کتاب ارائه ی تجربات مطالعاتی و خاطرات نویسنده است آن هم با گزاره هایی که نه از نظر محتوا و نه از نظر زبان،ربطی به حوزه ی نظریه ندارند. مخاطب دغدغه مند ادبیات و فلسفه با عنوان کتاب، توقع زندگی در دنیای متنی دارد که با باز تولید نظریه ،به تحلیل و تطبیق آن بپردازد اما نویسنده مخاطبش را عاری از شعور ادبی و فلسفی می داند.از دیدگاه خرده ژورنالیستی و دگمش نسبت به امر نویش در ایران(پیشگفتار کتاب) تا اشاره به کتاب خاطرات بونوئل دال بر لذت بردن او از مسخ کافکا، از نسبت دادن شعر به قمار و اشاره به لاس وگاس و میزهایش تا توضیح داستان فیلمی عامه پسند ،مواردی است که با روایت مغشوش و پراکنده روحیه ی تاویل پذیری مطلوب را از مخاطب سلب می کند با فرمولی که خیلی زود برای مخاطب آشکار می شود. آوردن یک جمله ی ساده و جمله ی مبنی بر نتیجه بعد از آن بدون تجلیل و کارکرد و آوردن مثال از این و آن ، زبان کتاب را دچار روانپریشی و توهم کرده است که به ذهنیت نویسنده بر می گردد. به این گزاره ها توجه کنید:
"در خود زندگی نامه مهم ترین موضوع و معضل تعریف سوژه است ،از همین رو همیشه زندگی نامه در شب می گذرد"(ص 37) مطلق گرایی و گفتمان غیر دموکراتیک،آیا آوردن یک مثال از خود زندگی نامه ای بر خلاف این تعریف ،کل گزاره را ناقص نمی کند؟!
"ابتدا به ناچار سراغ فضای نظریه ی شعری می رویم ،به این دلیل که اول از همه گویا با وجود تفوق نثر بر شعر (حداقل در دودهه ی حاضر ) حجم نظریات شعری در ایران همچنان بر نظریات معطوف به نثر یا داستان می چربد"( ص 44) توجه کنید انگیزه ی مولف برای پرداختن به فضای نظریه ی شعری عاری از ضرورت زبانی و ادبی است .بدیهی است که شعر به خاطر خاصیت یکتایش در معنازایی و ارتباطی که با مخاطب شعور مند دارد بستر مناسبی برای باز تولید نظریات ادبی و تحلیل آن است و مولف عزیز این حرف بارت را فراموش کرده است که نقادی همیشه با متون لذتبخش سر و کار دارد،آشکار است که لذت از نظر بارت ،خستگی ناشی از کشف روابط معنایی در یک متن چند لایه است .
توضیح و تکرار گزاره هایی که هیچ وجه پیش برنده ای در روایت نقادانه ندارد،ضعف دیگر کتاب است
وقفی پور ادعا می کند که بوف کور ادبیات را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده است.بدون آن که تحلیلی نسبت به گزاره اش ارائه دهد توجه کنید خوانش و تحلیل مثلن نقادانه ی وقفی پور چنین گزاره هایی است:
"شاید بتوان گفت سوال و معمای بوف کور و راوی اش اینست: کدام یک اصلی است؟ اتاقی که اکنون درآن به سر می برد یا اتاقی که سالها پیش در ری قریم بوده است ؟ زنی که خود را به او تسلیم می کند یا زنی که به هیچ وجه حاضر نیست تسلیم او شود؟"(ص 29)
نقد نظریه ی ادبی یا انطباق نظریه با متن نسبت به بوف کور بدیهی است که با واکاوی زیبایی شناسانه ی متن و روند معنا باختگی بوف کور و تاثیرش نسبت به ادبیات زمانه ی خود است نه طرح سواهایی که هر مخاطبی که به طور تفننی بوف کور را ورق بزند را مشغول می کند.نمی دانم چه ضرورتی است ارائه ی متنی چنین سطحی نگر و نتیجه گرا،بدون استدلال و المان منطقی و توام با توهم مولف مبنی بر دیگر اندیشی اش در ادبیاتی که این روزها نقد جایش را به سفارشات تلفنی و تمجید های فست فوودی داده است.آیا کارکرد وقفی پور ها در چنین زمانه ای ، گرد آوری رساله ای چنین متوهم و هویت باخته است؟!
مولف در جاهایی از کتاب متنی را ارائه می دهد و بدون تحلیلش نسبت به آن متن و ارتباطش با عنوان کتاب
،به توضیح ابتدایی آن می پردازد.در نظر بگیرید اشاره ی مولف به نوشته ی نیچه درباب فواید و مضرات تاریخ برای زندگی(ص 82) ، به ارائه ی متنی،ترجمه ی مراد فرهاد پور می انجامد بدون هیچ گونه کارکردی نسبت به حوزه ی نظریه ادبی و جالب تر آن که مولف طوری سطر به سطر آن را توضیح می دهد انگار که ادعای کتاب، تفسیر متون ترجمه شده از نیچه است که چند جای دیگر هم به آن دلالت می شود!
در قسمت "مروری بر گفتارهای نقد شعر در ایران" به براهنی ،حقوقی،اسلام پور و ... می تازد ،انواع گفتارها را با دیدی محتوا نگر تقسیم بندی می کند و لی در ادامه بحث را نیمه کاره رها می کند! خب تحلیل اشخاص نامبرده نسبت به متون ادبی و نظریه هایشان را همه می خوانند و قضاوت می کنند،تقسیم بندی گفتارها هم از هر دانشجویی جدید الورود ادبیا هم بر می آید،مخاطب منتظر تحلیل و ارائه ی راهکار نقادانه ی خود مولف نسبت به گفتارهای نقد در ایران است که طبق معمول توقعی بیهوده است.اصلن مولف که در پیشگفتار تکلیف مخاطب را معلوم کرده بود که می خواهد سرک بکشد و بازیگوشی کند ،پس دور از انتظار نیست گزاره ای که مولف از مرورش نسبت به گفتارهای نقد شعر در ایران نتیجه می گیرد:
"آیا نمی توان برای خود شعر گفتاری قائل شد؟"(ص59)
و مخاطب بیچاره، قبل و بعد این گزاره را بررسی می کند که گفتار مد نظر مولف کجاست و چگونه گفتاری است؟! نفی کردن و خراب کردن کاری بسیار ساده است چرا که احتیاجی به تخصص ندارد و هرکسی می تواند از عهده اش بر می آید، نقد و تحلیل است که احتیاج به نبوغ دارد که مولف انگار فاقد آنست که مثلن درباره ی براهنی که به یقین تاثیری شگرف در ادبیات دوره ی خود دارد ناچار به ادبیاتی ژورنالیست و پوپولیست می شود که ناشی از عدم درک صحیحش از فرهنگ نقادی و اندیشه پرور است .
و تزهای مولف در باب نقد (ص 124)
در همین خوانش کتاب، انقدر از کلمه ی نتیجه و ادعا استفاده شده است که تحلیل تزهای مولف، تکراری و زاید به نظر می رسد.اما چگونه است متنی که داعیه ی مدرن گرایی و آوانگاردیسم دارد به نتیجه و عدم اعتقاد به هرمنوتیک ادبی ختم می شود؟!
نقد باید عصبی باشد، باید فحش بدهد ،نقد دشمن دموکراسی است (ص 126)
تلقی مولف از کارکرد نقد چنین گفتارهای دگم و فاقد تحلیل است که جایگاه و خواستگاه منتقد را تا حد یک فرد مازوخیست پایین می آورد.ادعایی که مولف در پیشگفتار هم به آن شاره کرده بود که نوعی بیماری است.توجه کنید نظر مازیار اسلامی چطور می تواند درباره ی یک کتاب و مقدمه اش صدق کند و این تفاوت اسلامی،فرهادپور،مهرگان و ... با مولف است که به جای گرد آوری پیش پا افتاده ترین گفتارهای متوهم، به تربیت مخاطب فرهنگ پرور و مدرن می اندیشند.آیا ضرورت کتاب پس از بابل آشنایی با تفکرات وقفی پورنیست به جای این که زندگی در دنیای متنی باشد که تحلیل کند،نقد کند و هویت بیافریند ؟!
مولفی که بیشتر تاکید می کند به نظریه پردازی و بداهه پردازی اش را با مثال های عجیب و غریب رنگ و لعاب می دهد به جای آنکه خودش نظریه پردازی کرده باشد .
محسن جعفری راد،آبان ۸۹
چاپ شده در شماره ی چهارم مجله ی تحلیلی-انتقادی دستور